یک رباعی تقدیم به ساحت قدسی پیامبر مهربانی صلوات الله علیه :
از نور تمام ، عقل کل ، روییده ست
از زلف تو تا بهشت ، پل روییده ست
جائیکه شما عبورکردی ، حتی -
از بارش خاکروبه *، گل روییده ست
* یکی از کفار که در مسیر آمد و شد پیامبر خانه داشت ، هر روز بر سر پیغمبر خاکروبه و حتی بعضی روزها شکمبه ی گوسفند می ریخت.پیامبر اما بدون هیچ توجهی سر و رویش را تمیز کرده و سپس به راه خود ادامه می داد. روزی پیغمبر از آنجا عبور کرد و هیچ آشغالی بر سر آن حضرت نریخت. ایشان فرمودند گمان می کنم که مشکلی برای آن مرد به وجود آمده که به عادت هرروزه خود نپرداخته است. به حضرت گفته شد که مریض است. سپس ایشان به عیادت آن فرد رفتند. آن شخص به شدت تعجب کرد که چگونه است فردی که هر روز به دست او آزار می شده است، امروز به عیادش آمده و از بیماری اش ناراحت است ؟! پس در همان حال اسلام آورد.
عاشورا زائر مضجع مطهر سیدالشهدا علیه السلام بودم و این رباعی شاید سوغات کربلا باشد:
امواج خروشنده بین الحرمین !
ای حلقه عشّاق قطیع الکفین !
جانم بلب آمده ست از زخم و عطش
ما را بسپارید به سقای حسین (ع)
دارد تمامی بدنم تیر می کشد
حتی ، توی کمد ، کفنم تیر می کشد
وقتی که صحبت از عطش و آب می شود
لب تشنه می شوم ، دهنم تیر می کشد
می خواهم از کنار حسینیه رد شوم
یکباره پای رد شدنم تیر می کشد
آنسو کنار رود ، یَلی تشنه جان سپرد
قلبِ برادری که منم ، تیر می کشد
شش ماه نیست آمده ، پرپر که می شود
احساس باغبان شدنم تیر می کشد
هم سینه ام سه مرتبه سوراخ می شود
هم تار و پود پیرهنم تیر می کشد
با خنجری سر از بدنم می شود جدا
دارد سرِ جدا ز تنم تیر می کشد
دارند دستهای مرا قطع می کنند
رویای بال و پر زدنم تیر می کشد
یورش که می برند به غارت ، حرامیان
گلبرگهای یاسمنم تیر می کشد
تیر سه شعبه را بکش از چشمهای من
دارد تمامی بدنم تیر می کشد
بانو که در اتاق کناری نشسته بود
بیرون دویده است بدنبال دود در
آنسو غریو تیره دلان موج میزند
"بانو نیا" ست ذکر قنوت و سجود در
با اینکه سوخت، هم نفس آفتاب شد
آخر شد این تجارت سوزان به سود در
یک لحظه بعد دختر خورشید .... للعجب-
از آتش و ریاضت و سیر و شهود در
باید که پای غربت مولا بایستد
نازل شده است "فاستقم" - آیات "هود" در-
ناگه ولی به ضرب لگد باز می شود ...
دیگر چه فرق دارد بود و نبود در
در دارد آب می شود از شرم فاجعه
جاری شده است از دل دیوار ، رود در
تا "هیچ جا"
روان شده ایم
شاید که یادمان برود راه گم شده است
و اصلا مهم نیست
که در "هیچ جا"
شاید کاملاً منجمد شویم
خسته است از تکرار تاریکی و بی تردید
یک منبع نورانی سرشار می خواهد
عقل جدا از وحی ویران کرد دنیا را
حالا هوا در زیر این آوار می خواهد
دارد به هر در می زند دنیا ، مسیحایی -
شاید که احیایش کند ؛ انگار می خواهد -
ثابت کند دیگر به خود حتی امیدی نیست
یار از تو گاهی یأس از اغیار می خواهد
باید دوباره ساخت این ویرانه را اما
قطعاً دوباره ساختن معمار می خواهد
مابین دنیا و خدا دیوار لازم نیست
این خانه طرحی بی در و دیوار می خواهد
از سمت تو می شود به امّید رسید
حتی به نشانه های خورشید رسید
حتی شاید از این فراتر؛
خورشید -
تا سمت حضور تو مرا دید ،
رسید
و یک غزل نا تمام:
شاعر! غزل برای تو جانان نمی شود
این آبها برای غزل نان نمی شود
شاعر! اگر که راست بگوید زبان عشق ،
پشت ردیف و قافیه پنهان نمی شود
باید که شعله ور بشود جان واژه ها
بی شعله، مرد، موسی عمران نمی شود
باید که جبرئیل بیاید کنار شعر
بی جبرئیل ، شعله، گلستان نمی شود
حالا که شعله سر به شعورت نمی زند-
وقتی فرشته پیش تو مهمان نمی شود-
شاعر! بیا و بیشتر از این غزل نگو ....
و یه دوبیتی:
منو چشم انتظاری ، پیر کرده
چرا خورشید ، اینقد(ر) دیر کرده؟
بیاین همت کنین ، فانوس بیارین
که تاریکی ، تو حلقم گیر کرده
راستی به پیشنهاد بعضی از دوستان گوش کردم و مصرع اول رباعی پست قبل رو هم تغییر دادم.
تا قافله ستارگان ،
خواهد برد
تا اوج کبوترانتان ،
خواهد برد
آقای غریب! اگر ضمانت بکنید ،
این جاده مرا به آسمان خواهد برد
نوروز ۹۰ ، جاده مشهد
آتش زبانه می کشد از تار و پود در
انگار سوخته است تمام وجود در
بانو که در اتاق کناری نشسته بود
بیرون دویده است بدنبال دود در
آنسو غریو تیره دلان موج میزند
"بانو نیا" ست ذکر قنوت و سجود در
با اینکه سوخت، هم نفس آفتاب شد
آخر شد این تجارت سوزان به سود در
یک لحظه بعد دختر خورشید .... للعجب-
از آتش و ریاضت و سیر و شهود در
باید که پای غربت مولا بایستد
نازل شده است "فاستقم" - آیات "هود" در-
ناگه ولی به ضرب لگد باز می شود ...
دیگر چه فرق دارد بود و نبود در
در دارد آب می شود از شرم فاجعه
جاری شده است از دل دیوار ، رود در
دیگر مرا از آذرستانی که می دانی
با خود ببر تا آن گلستانی که می دانی
از کوچه هایی که به سمت هیچ می پیچند
تا رقص شور انگیز میدانی که می دانی (۱)
دارد بدور از آب می میرد در این صحرا
نیلوفر آبی عطشانی که می دانی
تعبیر این خواب پریشان چیست ای یوسف؟
پایان وهم آلود زندانی که می دانی
می روید آیا آفتاب چشم های من
از مشرق چشم شهیدانی که می دانی؟
مثل مسیحا ، زندگی می جوشد از دستت
حالا تو و این جسم بی جانی که می دانی
شاید که دستانت بریزد طعم هستی را
توی غزل های غزل خوانی که می دانی
و این بیت که با وجود نچسب بودن به بقیه غزل ، دوستش دارم:
مانند باباها ، تو دائم چشم می پوشی
از طفل بازیگوش شیطانی که می دانی
(۱) یک دست جام باده و یک دست جعد یار / رقصی چنین میانه میدانم آرزوست