تبليغاتX
درد دلها
درد دلها

سلام

خداحافظ!

چیزی تازه اگر یافتید

بر این دو اضافه کنید

تا بل

باز شود این در گم شده بر دیوار...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1384ساعت 16:40  توسط sohrab  | 

صدای پای تو که می روی

                     و صدای پای مرگ که می آید....

                                        دیگر چیزی را نمی شنوم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 مرداد1384ساعت 20:22  توسط sohrab  | 

بر آستانه ی در

سایه ای بر تنهایی ام افتاد

بی آن که بر من مجال سلامی دهد

گفت: عروسم می شوی؟

نه برای آیینه چاره ای مانده بود

و نه برای پاهای من!

بادام بودم به لحظه ی حضور هزار شکوفه بر قامتم!

هزار جوش!

به کدام عالم بودم...فراموشم شد!

گفتم:

بهتر نبود به تک سرفه ای

با خبرم می کردی از حضور غیر؟

غیری نبود انگار....

لایه های برف بر شانه های پهناورش ذوب میشد!

عروسم می شوی؟

اسب سفیدش بر آخور رویاهایی که نمی دیدم شیهه می کشید!

پس آمده بود!؟شاهزاده همه انتظارات من!

هم او که همه جاده ها را با اشک چشم و خون دل

آب و جاروی قدومش کردم!

گفتم :بهتر نبود

از تشنگی یا گرسنه گی چیزی می گفتی به بهانه ؟!

به کدام عالم بودم؟

احساسی غریب در رگهایم با خون تلمبه می شد!

سیال!

...........

حالا دیگر من بودم , چون او بود!

بی نیاز از تحلیل دلگیر عشق

و تبعید زیباترین احساس مان به دورترین نقاط!

هم آوا با دانه ی لوبیا

در لحظه ی شکاف درد آخرین گلبرگ هایم!

حالا می توانستم تنها برای خود گریه کنم!

مجالی که هرگز نصیبم نبود!

حالا برای خودم گیج بودم!

حالا دیگر خود خود خودم بودم!

سر مست

چون باد!

چون برف!

............

عروسم میشوی؟

نه پیر مرد

نه جوان!

نه زشت بود

نه زیبا!

همان بود که باید!

پندار که فرشتگان در رفت و آمد یک خلقت شگفتند!

بی هوشی من بود, یا خوابی به بیهوشی؟

عالم می لرزد در کوبش آن همه طبل و او منشور می خواند:

جهیزت عشق

به پاس مهریه ات که جاودانگی ست!

و گفت:

همه ی دریا ها از ان تو

یک کوزه آب از من!

همه کوه ها از آن تو

یک صخره از آن من!

همه جنگل ها از آن تو

یک گلدان از آن من!

راضی نمی شوی اگر....

جهان و هر چه در اوست از آن تو

تنها یک ستاره از آن من!

روا مدار که بمیرم

و ندانم به کدام آیینم!!

سر که از گره دستان برداشتم

جز تاریکی هیچ کس در آنجا نبود!

من بودم و

آتشی که می سوخت

و آستانه ای که قاب سیاه بود از شب!

پس آغوش باز کردم

و با همه ی وجود او را در آغوش فشردم!

آتش را

دل به دل

پیشانی به پیشانی....

آن گاه به خود آمدم

که مشتی خاکستر بیش نبودم!

آری این چنین بود

حکایت شب من و ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1384ساعت 15:43  توسط sohrab  | 

میخوام یه قصری بسازم . پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه
میخوام یه کاری بکنم . شاید بگی دوستم داری
میخوام یه حرفی بزنم . که دیگه تنهام نذاری
امشب میخوام تا خود صبح . فقط برات دعا کنم
برای خوشبخت شدنت . خدا خدا خدا کنم

خدا خدا خدا کنم...

میخوام برات از آسمون . یاسای خوشبو بچینم
میخوام شبا عکس تو رو . تو خواب گلها ببینم
میخوام یه جادو بکنم . همیشه پیشم بمونی
از تو کتاب زندگی . یه حرف رنگی بخونی
امشب میخوام برای تو یه فال حافظ بگیرم
اگر که خوب در نیومد . به احترامت بمیرم
امشب میخوام رو آسمون عکس چشاتو بکشم
اگر نگاهم نکنی . ناز نگاتو بکشم
امشب میخوام تا خود صبح . فقط برات دعا کنم
برای خوشبخت شدنت . خدا خدا خدا کنم

خدا خدا خدا کنم...

میخوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه
به جون هر چی قلب صاف . رنگ گل شقایقه
یه موقعی فکر نکنی دلم واست تنگ نمیشه
فکر نکنی اگه بری . زندگی کمرنگ نمیشه
امشب میخوام تا خود صبح . فقط برات دعا کنم
برای خوشبخت شدنت . خدا خدا خدا کنم
خدا خدا خدا کنم...


+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1384ساعت 14:36  توسط sohrab  | 

کسي آمد که حرف عشقو با ما زد ! 
دل ترسوي ما هم دل به دريا زد !
به يک درياي طوفاني دل ما رفته مهماني ...
چه دوره ساحلش از دور پيدا نيست ...
يه عمري راهه و در قدرت ما نيست ...
بايد پارو نزد وا داد ! بايد دل رو به دريا داد !
خودش مي بردت هر جا دلش خواست ...
به هر جا برد بدون ساحل همونجاست ...
به اميدي که ساحل داره اين دريا !
به اميدي که آروم ميشه تا فردا !
به اميدي که اين دريا فقط شاه ماهي داره !
به عشقي که نمي بيني شباشو بي ستاره !
دل ما رفته مهماني به يک درياي طوفاني ...
بايد پارو نزد وا داد ! بايد دل رو به دريا داد !
خودش مي بردت هر جا دلش خواست ...
به هر جا برد بدون ساحل همونجاست ...

 




 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1384ساعت 14:23  توسط sohrab  | 

وای بر من
گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما
که این سو که این سو
پیرمردی با سپیدی های مو
و هزاران بار مردن رنج بردن
با خمی در قامت از این راه دشوار
که این سو
دستها خشکیده
دل مرده
به ظاهر خنده ای بر لب
و گاهی حرفهای پیچ در پیچ
و هم هیچ
و گه گاهی و گه گاهی
دو خط شعری
که گویای همه چیز است و خود ناچیز

وای بر من
گر تو آن گم کرده ام باشی
گر تو آن گم کرده ام باشی
وای بر من
گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما
که آن سو که آن سو
نازنینی غنچه ای شاداب و
صدها آرزو بر دل
دلی گهواره عشقی
که چندی بیش نیست شاید
و از بازیچه بودن سخت بیزاریست
وای بر من
گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما
و عاشق گشتن و عاشق نمودن
سخت دشوار است

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1384ساعت 14:20  توسط sohrab  | 

 

با تو، حكايتي دگراين دل ما بسر كند
شب سياه قصه ، را هواي تو سحر كند
باور ما نميشود ، در سر ما نميرود
از گذر سينه ما يار دگر گذر كند
شكوه بسي شنيده ام از دل درد كشيده ام
كور شوم جز تو اگر زمزمه اي دگر كند
چاره كار ما تويي ،‌ ياور و يار ما تويي
توبه نميكند اثر ، مرگ مگر اثر كند
مجرم آزاده منم ، تن به جزا داده منم
قاضي درگاه تويي ، حكم سحر گاه تويي
مقصد و مقصودم تويي ، عشقم و معبودم تويي
از تو حذر نميكنم ، سايه مگر سفر كند



+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1384ساعت 14:18  توسط sohrab  | 

ماه آرام درآمد

آنگاه مات بر من نگریست  

                                   و    

 من    

          آرام   

                    فقط    

                            شانه بالا زدم

                                                  و  

                                                          خندیدم

او ندانست که من

                             در پس این خنده

                                                     غم هجران تو را باز پنهان کردم

+ نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1384ساعت 15:27  توسط sohrab  | 

 
+ نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1384ساعت 15:18  توسط sohrab  | 

می خواستم با بهتر از سلام شروع کنم

مثه دوستتون دارم  

 یا ... نه نمیشه

همون سلام   سلام عزیزام مهربونام

یه دنیا حرف دارم  اما مهر سکوت رو به لبم زدم و داغ درد دلامو به دلم

گفتم از رفتن نموندن خستگی دلمردگی

رفیق نیمه راه نیستم     نای موندن ندارم

رفتنم گرونه  گذر از شما

اما گذشتنم ناگزیره  گذر سایه اس همیشه تو آلاچیق دلم جا دارید

ستاره های شبهای تاریک تنهاییم

شبایی بلند تر از شب یلدا 

قشنگ ترین لحظه ها رو از با شما بودن الهام می گیرم

شاید تو غربت تنهاییم شیرینی باشه به کام تلخم

براتون همسفر خوبی نبودم اما شما ازمحبت چیزی ازم دریغ نکردید

خوب بازم با محبت تون اینم بهم ببخشید

فقط ازتون می خوام دوستم داشته باشید فراموشم نکنید  این تنها دلخوشی فردای منه

خوب خیلی ساده اما تلخ        خداحافظ

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 مرداد1384ساعت 9:32  توسط sohrab  |